تبليغاتX
دل نوشته ها... JavaScript Codes

دوباره می نویسم ...

می نویسم از تنهاییم 

و سکوت پر از حرفم ؛ حرفهایی از جنس بغض ...

و آسمانی تیره تر از شب ، ابری ، در حسرت ستاره ...

دوباره می نویسم ...

می نویسم از خاطرات دورم

خاطرات شفافی که گذر زمان ماتشان کرد ... به سرعت عمر آدمی ؛

و تنها غباری از حسرت بر دلم به جای گذاشتند .

دوباره می نویسم ...

می نویسم از دل تنگم ...

دلی که همه ی برگهای درخت امیدش ریخته ...

نه! هنوز یک برگ باقی مانده ........... خدا !

و دوباره می نویسم ...

این بار از خودم :

خسته ام ...

دوباره می نویسم ...

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:13 توسط امید |

حباب شادیهایم به یخ غمهایم بر می خوردند و نابود می شدند

                 سردی احساست یخ ها را جاودانه کرده بود ؛

                                     حباب دیگر امیدی برای به وجود آمدن نداشت

سردی یخ ها ، گرمای تنم را هم از من گرفت ...

احساس سرد...

 

 

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:33 توسط امید |

مرغابی از نیلوفر پرسید :

- چرا وسط این مرداب تنها مانده ای ؟

نیلوفر جوابی نداشت ...

مرغابی گفت : چرا پیش بقیه ی گلها نمی روی ؟

فکر خوبی بود ...

نیلوفر تلاش کرد ، اما نتوانست !

پایین را نگاهی انداخت ؛

ریشه اش در عمق مرداب اسیر بود ...

اسیر ...

سایز اصلی عکس

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:22 توسط امید |

با رؤیاهایم زنده بودم ...

                 قطره های باران بر زمین داغ کویر دلم ...

هنوز نرسیده بخار می شدند ...

            و سرانجام خیالم خشکید ...

                                            دیگر رؤیایی وجود نداشت ...

رویاها

سایز اصلی عکس

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 11:53 توسط امید |