دوباره می نویسم ...
می نویسم از تنهاییم
و سکوت پر از حرفم ؛ حرفهایی از جنس بغض ...
و آسمانی تیره تر از شب ، ابری ، در حسرت ستاره ...
دوباره می نویسم ...
می نویسم از خاطرات دورم
خاطرات شفافی که گذر زمان ماتشان کرد ... به سرعت عمر آدمی ؛
و تنها غباری از حسرت بر دلم به جای گذاشتند .
دوباره می نویسم ...
می نویسم از دل تنگم ...
دلی که همه ی برگهای درخت امیدش ریخته ...
نه! هنوز یک برگ باقی مانده ........... خدا !
و دوباره می نویسم ...
این بار از خودم :
خسته ام ...
سردی احساست یخ ها را جاودانه کرده بود ؛
حباب دیگر امیدی برای به وجود آمدن نداشت
سردی یخ ها ، گرمای تنم را هم از من گرفت ...

- چرا وسط این مرداب تنها مانده ای ؟
نیلوفر جوابی نداشت ...
مرغابی گفت : چرا پیش بقیه ی گلها نمی روی ؟
فکر خوبی بود ...
نیلوفر تلاش کرد ، اما نتوانست !
پایین را نگاهی انداخت ؛
ریشه اش در عمق مرداب اسیر بود ...
قطره های باران بر زمین داغ کویر دلم ...
هنوز نرسیده بخار می شدند ...
و سرانجام خیالم خشکید ...
دیگر رؤیایی وجود نداشت ...